از وفات جمال الدین یوسف


مندرس شد رسوم فضل و ادب

صد هزاران هزار عالم و علم


در دو گز خاک رفت ، اینت عجب

رفت شخصی ، که بود سیرت او


فلک علم و حلم را کوکب

همه فضل و بفضل نا مغرور


همه مجد و بمجد نا معجب

بود اندر نسب جمال عجم


بود اندر حسب چراغ عرب

او ز گیتی برفت و از پس او


نه نسب ماند خلق را ، نه حسب

در کمال علو سواری بود


که همی تاخت بر فلک مرکب

ادهم و اشهبش بخاک افگند


خاک بر فرق ادهم و اشهب

که گشاید در خلاص اکنون


بی کسان را زحبس و رنج و تعب؟

که نماید ره نجات اکنون


مفلسان را زدست و یل و هرب؟

تلخ شد نوش محمدت چون زهر


تیره شد روز مفخرت چون شب

از رخ سروری برفت بها


وز دل مهتری برفت طرب

شمع افضال را نماند فروغ


نخل اقبال را نماند رطب

سلب مرگ تا بپوشیدست


یک جهان راست چاک چاک سلب

بسته لب گشت خلق را تا حشر


شد گشاده بنام نیکش لب

نیست مرده بنزد اهل خرد


هر که ذکر جمیل کرد طلب

صبر کن ، ای دل ، اندرین حالت


که رضای خدای به ز غضب

تن فراده ، که بامضای قضا


نکند هیچ سود حرب و هرب

مرگ چون شر بست و هر که بزاد


خورد خواهد شرب ازین مشرب

چون همه خلق را همین پیشست


این جزع کردن از پسش چه سبب؟